در آستانه دریا و علف

سمرقند یعنی قصه گوی شیرین سخن

یه روز یکی در حموم رو باز میکنه، بخارا میزنن بیرون سمرقند میره تو :)))

+ تصمیم گرفتم برای سهولت از جایی به بعد نیم‌فاصله را رعایت نکنم. بر من ببخشایید.

آخرین مطالب
  • ۰۴/۰۸/۰۱
    PSP

1. یک جایی از فیلم درناها پرواز می کنند، زن معشوقه عروس دیگری شده و در عین ناچاری بسیار خوشحال و خندان به نظر می رسد. اما چیزی ایراد دارد و چشم هایش انگار از بدن جدا هستند. چشم هایش نمی خندند و تا امروز این بهترین بازی با چهره در یک پلان از بازیگرهایی بوده که در زندگی دیده ام. Tatiana Samoilova دوست دارم اسمش رو به خاطر بسپارم.

2. در عنوان انگلیسی و یا حتی روسی فیلم Crane دارد. یا همان جرثقیل که این روزها هم چهار پنج تا تاوردارش همین شعاع چندصد متری من هستند. ذوق خوب بوده یا کمک گرفتن از پوستر که درنا جایش را گرفته باید بروم و نقد بخوانم.

3. فیلم زیبایی بود. برای همه زنانی که شوهرشان را در جنگ از دست داده اند...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ آذر ۰۴ ، ۰۹:۰۲
___ سلوچ

من و تو یکی دهانیم
که با همه آوازش
به زیباتر سرودی خواناست.

من و تو یکی دیدگانیم
که دنیا را هر دَم
                   در منظرِ خویش
                                     تازه‌تر می‌سازد.

نفرتی
از هرآنچه بازِمان دارد
از هرآنچه محصورِمان کند
از هرآنچه واداردِمان
                       که به دنبال بنگریم، ــ

دستی
که خطی گستاخ به باطل می‌کشد.

من و تو یکی شوریم
از هر شعله‌یی برتر،
که هیچگاه شکست را بر ما چیرگی نیست
چرا که از عشق
رویینه‌تنیم.

و پرستویی که در سرْپناهِ ما آشیان کرده است
با آمدشدنی شتابناک
خانه را
        از خدایی گم‌شده
                             لبریز می‌کند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۰۴ ، ۱۰:۰۵
___ سلوچ

امروز می‌خواستم برای آبی گل بخرم. نوبت ماهانه‌ش بود. حقش بود. باید گل می‌گرفت. زمانش رسیده بود. لابد انتظار هم کشیده بود. فرقی نمی‌کرد چه گلی. یا از کجا. دسته یا جعبه یا گلدان. آبی امروز باید گل می‌گرفت. حواسم بود. لابلای جلسات حواسم بود. توی خاک و سر جوشکاری مخازن حواسم بود. به گل آبی. به دسته گل آبی. پیام هم دادم. عکس دسته گل هم فرستادم. اما نخریدم. دلیلش را نمی‌دانستم. تا همین یک ساعت پیش که ناگهانی برایش گوشواره خریدم. گل نبود. طرح گل حتی. گوشواره‌ی طلایی بود اما. طلایی آبی. مثل لباسش. تورش. گردنبند و دستبندش. مثل اسمش. بهرحال گوشواره یا گل. انتخاب سختی بود... گل طلایی برای من قبلا فقط در زمین فوتبال بود. آخرین دوشنبه مجردی.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ آبان ۰۴ ، ۱۱:۳۹
___ سلوچ

دول ممکنه به علی بیاد ولی دوله نه. به علی سادگی میاد. ترکیب‌ناپذیره انگار. وصله ناجور میشه هر چی کنارش باشه. اسمم رو دوست دارم چون آدمایی که دوسشون دارم با این اسم منو می‌شناسن. ولی شاید تو یه دنیای موازی که اونجا هم از بد حادثه نه یه اسم فارسی که اسم عربی برام انتخاب می‌شد، امین بودم. نه چون مفهوم امنیت اینقدر امروز پررنگ شده. مفاهیمی که همیشه بودن تو جوامع اما حضورشون اینقدر ملموس نبود. یعنی بار این واژه به ناگاه از ده کیلو شده ده تن. نه به خاطر این صفت خوب و زیبا نه. به خاطر یه دوله پیچ. پیچ امین‌الدوله. امروز خیلی دنبال پیچ آلن ۵ گمشده‌م گشتم. خیلی کاریش داشتم. بعد یک ساعت و نیم پیداش کردم. تو این یک ساعت و نیم به علی و امین و امنیت و پیچ و دول فکر می‌کردم. شاید چون نمی‌خواستم به چیزای مهم‌تری فکر کنم. گاهی هم اینطوریه. آدم به دلخواه خودش، خودشو پیچ میده و فقط امیدواره که این پیچ یه آلن ۵ اسب‌گونه باشه نه یه پیچ امین‌الدوله زیبا. علی هم اسم قشنگیه اگه آبی تو پیچ صداش کنه...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ آبان ۰۴ ، ۱۱:۳۸
___ سلوچ

در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم...
برای نیماست اما در تلویزیون صدا و سیما می شد مال مولانا یا حتی هیتلر هم باشد. یهو یادم آمد. سال 91 با یه هندزفری متصل به ام پی تری به گوش. قبل خواب می شنیدم. معتقدم بعضی شعرها بو دارند. مثلا همین یکی برای من بوی خاک می دهد. بوی ریختن در و دیوار یک خانه کاهگلی که گچ‌بری‌های زیبایی داشته. شعر بعدی اش ری راست. شعر قبلی اش داروگ. چه نام های آشنایی. من اما در سخت ترین روزهای زندگی هم ناامید نبودم. باید با اخوان مچ بیندازم. چرت و پرت می گویم. با اینکه شب نیست. با اینکه تازه یک قهوه خورده ام. همینک صدای پیام گوشی آمد. آبی ست. هم آسمان هم صدای پیام. یو لاو می؟ سوال هرروزه. و جواب هرروزه من. بله بسیار. با یک قلب قرمز پررنگ. بعد آدم ها می گویند تعریف کردن اتفاقات تکراری و گفتن جوک های تکراری و جاهای تکراری را دوست ندارند. در تکرار همیشه زیبایی ست. شاید چون هیچوقت هیچ چیز تکراری نیست. مثال همان جمله کیارستمی که نیک رودخانه همیشه همان رودخانه نیست و با هر بار نگاه کردن، همه چیز عوض شده...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ آبان ۰۴ ، ۱۰:۵۵
___ سلوچ

از پاهام بدم میاد. دیشب تیر کشید ولی قبلش هم ازش بدم میومد. یه بار یه مقاله‌ای درموردش نوشتم واسه بمب پدیکور پا، نشر داده نشد. اونجام گفتم که ازش چقدر بدم میاد. شاید به خودی خود بدم نمیومد ولی از وقتی دبیرستانی شدم، بدم میاد. مامان بابام خیلی مراقبم بودن همیشه اما بازم اتفاقاتی افتاد تو مدرسه که باعث بشه از پاهام بدم بیاد. مدیرمون خیلی هوامو داشت اما این باعث نشد که هنوز از پاهام بدم نیاد. پاها اعضای بدردنخوری هستن. مخصوصا کف پاها. چون من ازشون بدم میاد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ آبان ۰۴ ، ۱۱:۳۷
___ سلوچ

هرچندوقت یه بار یادم میاد راهنمایی که بودم چقدر دلم PSP می‌خواست و نداشتم. البته حتی جرئت نمی‌کردم بیان کنم تو خونه خواسته‌م رو. با پلی‌استیشن و کامپیوترم راضی می‌کردم خودمو. ولی هربار می‌دیدمش دست بچه‌ها تا عمق وجودم می‌سوخت :))فکر می‌کنم اینقدر PS5 نمی‌خرم و اینقدر دست دست می‌کنم که ذوقش دیگه در من کور میشه و زمانی به دستم می‌رسه که دیگه فایده‌ای نداره...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ آبان ۰۴ ، ۱۱:۳۶
___ سلوچ

شاید قبلا برام مهم نبود و سعی می کردم تو کار اون مدلی که خودم راحتم باشم. زیاد استراحت کنم. کارها رو فشرده انجام بدم. به کیفیت خروجی اهمیت چندانی ندم ولی به کمیت چرا. با چیزهای خیلی کوچیک با بالاترین نفر جر و بحث کنم و عین خیالمم نباشه اگه استعفا بدم یا اخراج بشم. اما حالا نه. الان و تو این برهه زمانی اصلا نمی تونم ریسک چنین کاری رو بکنم. اینجوری میشه که با یه دلخوری، شدت کارم رو بیشتر می کنم و سعی می کنم خودی نشون بدم. میگم که شغلم رو دوست دارم و بهش نیاز دارم. چون واقعا دارم!

یک متاهلی جای ریسک نیست.

دو شهر جدید همینطوریشم ترسناکه!

سه تهدید جنگ هست.

چهار دیگه خسته شدم...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ مهر ۰۴ ، ۰۹:۳۶
___ سلوچ

آخ اگه بارون بزنه...

«دخترای ننه دریا»، احمد شاملو

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ مهر ۰۴ ، ۰۷:۲۲
___ سلوچ

کتابخانه ام را یکجا کسی نخرید. بعدتر که فکر کردم 350 میلیون برای 2700 کتاب مبلغ زیادی بود. شاید باید 200 میلیون می گفتم. اما بهرحال خوشحالم که کسی نخرید. تعدادی که خودم می خواستم نگه دارم را جدا کردم و مابقی را در یک کانال قرار دادم. 200 تایی فروختم. 20 میلیون حدودا...

یاد روزهایی افتادم که در کتابفروشی، کتاب می فروختم. آن ها مال من نبودند. گذاشتنشان در دست بقیه یکی از بهترین احساسات آن روزهایم بود. چقدر با کتابخوان ها حرف می زدم. چقدر خوره های کتاب می دیدم. این هایی که به من پیام دادند و کتابهایم را خرید اما یک مشت لاشخور بیش نبودند. کتاب تا نخورده و فقط یک بار خوانده شده را با 50 درصد تخفیف خریده اند. بایدم در باسنشان عروسی باشد. خوش به حالشان. کاش من هم جزوشان بودم...

به دردم نخورد. پولش را می گویم. جای هیچ زخمی را هم پر نکرد. اما کتابخانه ام را کمی سبک تر کرد. هم ناراحتم هم خوشحال. دلم می خواست برای همیشه بعضی هایشان را داشته باشم. آرشیو خیلی خوبی داشتم. اما خب من که دیگر نمی خواندمشان. بعید می دانم این روزگار طوری هم پیش برود که نسل های بعدی (شما بخوانید دختر بابا) کتابخوان بار بیاید.

باری، کتابخانه ام را دانه دانه فروختم...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ مهر ۰۴ ، ۰۹:۱۴
___ سلوچ